دن!!!

 

حتما این آقا رو می شناسین،نه؟!!

همون دن، توی سریال پرستاران؛ حدودا یک ماه پیش یعنی ۲۷ آگوست ( ۵ شهریور) سالگرد فوت اش بود!!! 

اسمش Mark Priestley  است. روز ۲۷ آگوست سال ۲۰۰۸ جسدش رو پیدا کردن که از یه ساختمان افتاده بود. مثل اینکه خودکشی کرده بود...

مارک پریسلی ۹ آگوست ۱۹۷۶ دنیا اومده بود و فقط ۳۲ سالش بود که جوون مرگ شد...

پ.ن: من یکی که بیشتر به خاطر اون - و یه نفر دیگه!- پرستاران رو نگاه می کردم!!!

زن ستیزی!!!

لطفا یه سر به این وبلاگ بزنید:

http://diplomacy-sh.blogfa.com

من که وقتی اول رفتم، فقط حرص خوردم؛ ولی بعدش فهمیدم خیلی هم خنده داره...آخه می دونید من فقط طرف چیزهای خنده دار میرم! برای آقایی که مدیر این وبلاگه آرزوی موفقیت می کنم!! ما قصدمون مسخره کردن نیست؛ نظرمون رو هم به کسی تحمیل نمی کنیم، فقط می گیم:

                                                                         !Viel Glück

دنگ...

« دنگ...دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است.

 

دنگ...دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد، آویزم،

 آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.

و آنچه بر پیکر او می ماند:

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،

وا رهاینده از اندیشه ی من رشته ی حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال.

 

پرده ای می گذرد،

پرده ای می آید:

می رود نقش پی نقش دگر،

رنگ می لغزد بر رنگ.

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ:

دنگ...دنگ...

دنگ...» «سهراب سپهری»