خودش را کش و قوس داد و گفت:« آخیش! به زودی من هم از اینجا می روم.» لبخند زدم ولی نه از ته فلبم. جلوی کسی که با نظرش موافق نیستم این بیشترین کاری است که می توانم بکنم.نمی دانم، شاید هم او راست می گفت؛ با آن همه نق و نوق که چرا من اینجا هستم؟ که چرا مرا جدی نمی گیرند؟ شاید راست می گوید که اینجا فقط به آدم هایی که خوب هستند بها می دهند، که نمی گذارند و اجازه نمی دهند به کسی که بد است، به کسی که نمی داند باید چه جوری کار درست را انجام دهد، از آدم های خوب یاد بگیرد و مثل همان ها شود.

این ها را می گوید و من فقط سکوت می کنم؛ چون نمی دانم من حق دارم یا او. سکوت می کنم  چون نمی دانم اگر من هم جای او بودم همین حرف ها را می زدم یا نه. « حتما از ایران می روم » این را بار ها می گفت. نمی دانم اگر مرا هم سرکوفت می زدند اینها را می گفتن یا نه. اما یک چیز هست که هیچ وقت دلم راضی نشد بهش بگویم؛ اگر هم می گفتم با آن نا امیدی هایی که داشت هیچ وقت حرف مرا نمی فهمید، مثل موقع هایی که من حرف او را نمی فهمیدم و مجبور بودم فقط سکوت کنم یا لبخند بزنم یا؟

یا بگویم کمی بیشتر فکر کند؛ به چیزی که حتی اگر بیرون از کهکشان راه شیری هم باشد ولی دنبالش نباشد پیدایش نمی کند.چیزی که با فکر کردن پیدا می شود، فکر کردن به چیز هایی که قبلا ندیده، به چیز هایی که جلوی چشم بوده ولی وقت نکرده به آنها نگاه کند. فقط دلم می خواهد این را بگویم و باور کنم که مهم نیست کجا می روم یا چی کار می کنم، فقط باید عاشق باشم؛ عاشق طبیعت، عاشق زندگی و بهش دقت کنم، نگاه کنم.چیزی را ببینم که دیگران ندیده اند، حس نکرده اند ...

چند کلمه حرف هست که ته قلبم جا مانده و می خواهم بهش بگویم، ولی هر وقت می بینم اش دست دلم به گفتن اش نمی رود. می خواهم بهش بگویم: تو اصلا برو روی قله ی اورست زندگی کن، هر جا می خواهی برو، فقط بدان برای چی داری زحمت می کشی. کاری نباشد که در آن لحظه ای خوشحال باشی لحظه ی دیگر غمگین. کاری که ارزش وقت گذاشتن داشته باشد، و عاشقش باش. اگر عشق باشد، امید هست، زندگی هم هست.

«آنچه در چارچوب می بینی

تنها برگی ست بر شاخه ای

چشمی باید تا باغ های بیرون از قاب بنگرد

آنچه پرنده کنار پنجره می خواند

تنها نیمی از آواز است

گوشی باید

تا نیمه ی دیگر آواز را بشنود

وقتی تصویر کامل نیست

میوه کامل نیست

عشق کامل نیست» (عمران صالحی)