عشق، رمضان، خدا
« قاضی ابویوسف، هفتاد سال بر دین رفت و زهد و تقوی و روزه های سنگین تابستان و نماز های طولانی شب ها و ریاضت و ذکر. هفتاد سال همه ی آداب شرع را با تکلف و تعصب انجام داد، روزی او را برهنه یافتند لنگی بر کمر بسته و بر تلی خاکستر نشسته شراب می نوشید و چهره اش بگشته بود و جنون بر او سخت غالب آمده بود. گفتند تو را چه شد که از قید شرع و التزام تکالیف الهی سر زدی و عصیان کردی؟ گفت: بنده ی پیر را از ربقه ی بندگی خواجه اش آزاد می کنند و من هفتاد سال بندگی خدا کردم و خدا کریم تر خواجه ای است؛ در حضرتش به درد بنالیدم که این بنده هفتاد سال خدمت تو کرده است و اکنون شکسته و فرتوت گشته است، چه می کنی؟ گفت: تو را آزاد کردم و ربقه ی شرع و التزام عبودیت از تو برداشتم؛ رها گشتی! و اکنون من نه بندگی می کنم که عاشقی می کنم و بر عاشقی تکلیف نیست که عشق در شرع نگنجد و ربقه بر نگیرد!» «بایزید»
باز ماه رمضان؛ بیایید در آن نه بندگی، که عاشقی کنیم.
ای مهمانان خوب خدا، ما را از یاد نبرید.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:48 توسط Parisa_A_M
|