دقیقا نمیدونم چند روز از هفته ی دفاع مقدس گذشته؛ اصلا نمی دونم هنوزم توش هستیم یا نه. به هرحال فکر نمی کنم مهم باشه. چهار پنج ساله که ( از وقتی حس کردم می تونم بفهمم دور و برم چه خبره!) هر سال همین موقع ها تلویزیون پر می شه از عکس و فیلم هایی که از سربازها و هشت سال دفاع مقدس ساخته شده. و خیلی وقت ها هم توی دلم گفته ام:« ای بابا...دلشون خوشه

نمیدونم شاید خیلی از شماها هم از همین حرف ها پیش خودتون زده اید. شاید وقتی اسم شهید، یا جانباز، به گوشتون می خوره خلق تون تنگ میشه. چون که فکر می کنین اونا بودن که باعث شدند الان اتفاق هایی بیفته. چه اتفاقایی؟ حتما همه تون می بینید. لازم به گفتن نیست. دوست ندارم در موردشون حرف بزنم. فقط، شاید همین اتفاق ها باعث شده چهره ی کسانی که رفتند جبهه پیش ما خراب بشه؛ ولی من مطمئن ام همونا وقتی داشتند می جنگیدند- حالا یا توی هشت سال دفاع، یا هر وقت دیگه ای- فقط می خواستند ایران رو آزاد کنند، آباد کنند؛ و مطمئن ام اونا هیچ کدوم اینو نمی خواستند؛ اینو؟ همین اتفاق ها؛ همین که چند نفر راضی اند، چند نفر ناراضی؛ از زندگی شون، از ایران شون...

نمی خواستند، ولی اتفاق افتاد. مگه دست اونا بود؟ نبود. وقتی خدا بخواد، کاریش نمیشه کرد. شاید هم بهتر باشه بذاریم این ها اتفاق بیفته.چون هنوز خیلی ها دست به دامن امام زمان نشده اند. زمین، باید از این بدتر بشه، تا همه مون بفهمیم چقدر بدبختیم. اونوقت به پای خدا می افتیم تا امام زمان رو بفرسته.

گفتم شهید. یکی از معلم هام بود که می گفت:«شهید باید پیش خدا شهید باشه. نه اینکه ما اسمشو بذاریم شهید» راست می گفت. من که گفتم شهید، یعنی همون شهید نزد خدا؛ شهید های واقعی ای که رفتند، ابدا اینو نمی خواستند، شکی نیست.

نمی دونم؛ شاید هم این وضع، خیلی بهتر از این باشه که کشورم توسط یه جای دیگه، غیر از ایرانی ها اداره بشه.

( امیدوارم بعد از اینکه اینو خوندی، نگی: برو بابا!!! )