ماه زدگان(2)
یه آقایی(سام کبودوند) وارد یه مسافر خونه میشه . او دنبال داداش گمشده اش می گرده واسه همینم اومده به این شهر کوچیک که فقط همین یه مسافر خونه رو داره. اونجا با دو نفر دیگه هم اتاقی میشه:یکی کابوس(بهنام تشکر) و دیگری -اگه اشتباه نکنم- چَلَک(تینو صالحی). اول فقط کابوس توی اتاق بود و چیزای وحشتناکی در مورد این می گفت که وقتایی که ماه توی آسمون نیست اونا مهمونا رو سر به نیست میکنن (خودش گفت که شوخی میکنه) و میگفت که چلک یه کارای عجیبی میکنه-ولی نمیگفت چی- در ضمن اونا گمشده های شهر رو میشناختن. چلک اومد و یه کم رقصیدن(!) و بینش یه حرفایی رد و بدل شد. کابوس اعتقاد داشت که سر منشا همه ی مشکلات انسان از عشق و محبته ، میگفت که توی جهان پر از چیزای زشتیه که پشت چیزای خوشگل مخفی شده و ما اونا رو زیبا می بینیم ،مثل ماه که توی آسمونه و نمیذاره آسمون سیاه باقی بمونه. برای همینم از ماه متنفر بودن. میگفت : زمین به ما خیلی فشار میاره. ما آدما (مثلا) وقتی یه برج میبینیم که کنارش یه گل کوچیک در اومده ، گل رو می کَنیم گیاه خودمونو میکاریم جاش. کابوس همه ی اینا رو به چلک هم تحمیل کرده بود. بعد معلوم شد که چلک برادر گمشده ی پسره اس. کابوس می دونست ولی هیچوقت نگفته بود. آخرش هم پسره رو مثل خودشون کردن. کلا هر کی که می اومد اونجا آخرش مثا اونا می شد.
پ.ن: تئاتر رو هیچوقت نمیشه تعریف کرد. اگه دوست نداشتین واسه اینه که من بد گفتم.