درد دل
من از مشکلات جامعه مون خبر دارم؛ ولی اینقد زیادن که از فکر کردن بهشون بدجوری کلافه می شم. هر کسی هم که بخواد درستش کنه بیخیال میشه، چون نمی دونه از کجا باید شروع کنه. ولی امروز من یه حرف قشنگ از معلممون کش رفتم: مشکل اصلی ما مشکل فرهنگی است. می گفت ما بیشترین ضربه ای که می خوریم از طرف فرهنگ بدی است که داریم، و این فقط به دست فرد فرد ما حل میشه.
منظورم رو فهمیدین؟ من مردم بی محبت رو توی خیابون می بینم؛نه این که سنگدل شده باشن، فقط دیگه وقت ندارن محبت شون رو نشون بدن. انگار دیگه حوصله ندارن برای هم وقت بذارن. راست میگفت؛ توی خیابون اگه دو نفر حتی همدیگه رو بکشن ما با بی تفاوتی از کنارشون رد می شیم، واقعا رد میشیم. چشمامونم می بندیم تا از عذاب وجدان هم راحت بشیم. یا اگه یه نفر آدم راستگویی باشه بهش می ختدیم هممون با هم! دروغ گو ها الان شدن آدم خوبا. نمی دونم چرا.
می دونم حرف زدن در این موارد کار مزخرفیه. تنها راه حلش اینه که هرکس این مشکلات رو درک کرد خودش دست به کار بشه و سعی کنه فرهنگ اش رو اصلاح کنه. شاید اینطوری بشه جامعه رو برای نسل های بعد درست کرد.
من از اینجا خسته شدم واقعا خسته شدم؛ اما می دونین، هنوز دوستش دارم. واسه همینم فرار کردن ازش کار احمقانه ایه. بهتره هرکس به جای فرار کردن بسازدش.
پ.ن:همه ی اینا رو از ته دلم گفتم. بهش گوش کنین.